خدای مهربان تو میبینی حال و رزوم را
درد دل و سوزم را
خدای سبحان تو میدانی که من پا روی دلم گذاشتم تا بی راهه نرم و انچه تو دوست داری طی کنم
پس بحق فاطمه ات کمک کنم و حالم را خوب کن
ای خدای من، من همچنان در حسرت عشق زمینی ام و امید دارم به ان روز حتی اگر بعد مرگم باشد و من تو را عاشقانه دوست دارم و برای درد دلم قران میخوانم تا عشقت سیراب ام کند و جبرانی باشد بر مرحم عشقی زمینی ام
نمازم را با امید میخوانم چون تو اجابت کننده ای
ای پروردگارم من جوانی ام را در راه تو خرج کردم تو هم عاقبت ام
برچسب:
نویسنده: یاسین مرادی
من اون همه وابستگی و عشق و علاقه و حسرت یک دیدار و یک نگاه را با گریه و بعض و ناراحتی بخاطر خدا تو دلم حبس کردم و روزگارم با غم و انده میگذشت ...
من دیگر از او خبری نداشتم
و هر بار جلوی خودم را میگرفتم تا دوباره عذاب ندم ...
از طرفی خانواده نگران سن و ازدواج و اینده ام بودند ....
من رفته رفته شکسته تر شکسته تر میشدم و کسی نمی دانست من چمه
من چون ادم درون گرا هستم تو خودم میریزم و همین باعث فشار جسمی ....
بعد چند سال حاج اقایی که باهاش ارتباط داشتم یک دختر خانمی از همسایشون را بهم معرفی
برچسب:
نویسنده: یاسین مرادی
برچسب:
نویسنده: یاسین مرادی
سلام
وقت بخیر
امیدوارم حال دلتون خوب و ذکرتون خدایی باشه ...
از اونجایی که قرار بود بنویسم انچه در دلم میگذرد تا باری از این سنگینی ها از گذشته تا حال کم بشه یکی از این شب ها برای دوستم زنگ زدم و رفتیم خونه شخصی که اجاره کردم و براش توضیح دادم و نشونش دادم انچه را قرار بودم اینجا ادامه بدم ...
از اونجایی که این دوستم از نزدیکترین دوستانم هست و هم مسیر هم هستیم در مسیر انسانی و کمال ، دیدم ناراحت شده و فکرش درگیر شده و در شب های بعدی که رفتیم اونجا دیدم حرف هایی میزنه که اگر اینطوری در ا
برچسب:
نویسنده: یاسین مرادی
برچسب:
نویسنده: یاسین مرادی
من از خدمت سربازی امدمبعضی از دوستان نزدیکم که انها هم تغییر سبک زندگی (سبک مذهبی) داده بودند و یکیشون بعضی وقت ها بهم میگفت سیّدجواد بیا بریم مسجد نماز جماعت بخونیم من خجالت میکشیدم و میگفتم نه خودم
برچسب:
نویسنده: یاسین مرادی
خدای مهربان تو میبینی حال و رزوم رادرد دل و سوزم راخدای سبحان تو میدانی که من پا روی دلم گذاشتم تا بی راهه نرم و انچه تو دوست داری طی کنمپس بحق فاطمه ات کمک کنم و حالم را خوب کن ای خدای من، من همچن
برچسب:
نویسنده: یاسین مرادی
من اون همه وابستگی و عشق و علاقه و حسرت یک دیدار و یک نگاه را با گریه و بعض و ناراحتی بخاطر خدا تو دلم حبس کردم و روزگارم با غم و انده میگذشت ... من دیگر از او خبری نداشتم و هر بار جلوی خودم را میگ
برچسب:
نویسنده: یاسین مرادی
برچسب:
نویسنده: یاسین مرادی